ادامه مطلب
سید اشرف الدین گیلانی (نسیم شمال) از جمله شاعرانی است که در میان مردم بیش از طبقه روشنفکر جامعه جایگاه دارد امّا نمی توان از تاثیر این شاعر بر حامعه پیرامون خود چشم بر گرفت.
شاعر مردمی که با ظهور رضاخان وی را مجنون نامیدند وبه بهانه ی جن.ن تا پایان عمر در زندان ماند.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ابتدا به نثر
يك صوفي مسافر, در راه به خانقاهي رسيد و شب آنجا ماند. خرش را آب و علف داد و در طويله بست. و به جمع صوفيان رفت. صوفيان فقير و گرسنه بودند. آه از فقر كه كفر و بيايمانی به دنبال دارد. صوفيان, پنهاني خر مسافر را فروختند و غذا و خوردني خريدند و آن شب جشن مفّصلي بر پا كردند. مسافر خسته را احترام بسيار كردند و از آن خوردنيها خوردند. و صاحب خر را گرامي داشتند. او نيز بسيار لذّت ميبرد. پس از غذا, رقص و سماع آغاز كردند. صوفيان همه اهل حقيقت نيستند.
از هزاران تن يكي تن صوفياند باقيان در دولت او ميزيند
رقص آغاز شد. مُطرب آهنگِ سنگيني آغاز كرد. و ميخواند: « خر برفت و خر برفت و خر برفت».
صوفيان با اين ترانه گرم شدند و تا صبح رقص و شادي كردند. دست افشاندند و پاي كوبيدند. مسافر نيز به تقليد از آنها ترانة خر برفت را با شور ميخواند. هنگام صبح همه خداحافظي كردند و رفتند صوفي بارش را برداشت و به طويله رفت تا بار بر پشت خر بگذارد و به راه ادامه دهد. اما خر در طويله نبود با خود گفت: حتماً خادم خانقاه خر را برده تا آب بدهد. خادم آمد ولي خر نبود, صوفي پرسيد: خر من كجاست. من خرم را به تو سپردم, و از تو ميخواهم.
خادم گفت: صوفيان گرسنه حمله كردند, من از ترس جان تسليم شدم, آنها خر را بردند و فروختند تو گوشت لذيذ را ميان گربهها رها كردي. صوفي گفت: چرا به من خبر ندادي, حالا آنها همه رفته اند من از چه كسي شكايت كنم؟ خرم را خوردهاند و رفتهاند!
خادم گفت: به خدا قسم, چند بار آمدم تو را خبر كنم. ديدم تو از همه شادتر هستي و بلندتر از همه ميخواندي خر برفت و خر برفت, خودت خبر داشتي و ميدانستي, من چه بگويم؟
صوفي گفت: آن غذا لذيذ بود و آن ترانه خوش و زيبا, مرا هم خوش ميآمد.
مر مرا تقليدشان بر باد داد اي دو صد لعنت بر آن تقليد باد
آن صوفي از طمع و حرص به تقليد گرفتار شد و حرص عقل او را كور كرد.
متوكّل عبّاسي دوازده هزار كنيز داشت؛ و زماني در مجلس ضيافتي كه برپا داشته بود، چهارصد كنيز خواننده و رقصنده با جامههاي گوناگون ايستاده بودند كه در دست هر يك سينياي پر از ميوه و گل بود. رسم خاصي نيز متداول بود و آن اينكه گروهي از كنيزاني كه در مجالس گوناگون و بار عامها شركت ميكردند, با لباس غلامان ظاهر ميشدند, و در ملأ عام در كاخ ها به گردش درميآمدند؛ و آنان را «غلاميّات» ميناميدند .

